خرید بک لینک

دلم برای خودش که فراموشش کرده است تنگ میشود.

دلم که برای خودش نیست.مال آدمهایی هست که هر لحظه مواظب دلشان بود که

نرنجد...نلرزد...نگیرد...نشکند...

بی آنکه بداند آیا آنها هم مواظب اوهستندکه

نرنجد...نلرزد...نگیرد...نشکند...؟؟؟

حالا که دلم برای خودش تنگ شده است.میبیند چه آسان رنجیده است ودم نزده است چه آسان گرفته است وفراموش کرده است

وچه آسان لرزیده است وبه روی خودش نیاورده است.چه آسان شکسته است ودیگر ازاوچیزی نمانده است.

وحالا دراین تاریکی...دراین ظلمت شب درپی مرحمی برای ترمیم است وبدون اینکه بداند قحطی محبت همه جا را فراگرفته است.

دراین قحطی محبت دیگر دلی برای دل دیگری پر نمیزند...انگار همه برای حفظ آن بلورغروردرانتظاردلی هستند برای رسیدن...

اما افسوس که دیگر دریاچه ی محبت ها آنقدر درزیرخورشیدانتظار مانده است که ازآن کویراز بی احساسی به جامانده است...

وزمانی که زبان میگشایی ومی گویی که بی احساس شدم....هنوز کسی در باورش نمیگنجدکه آنها هم دریاچه ی محبتشان خشک شده

واز آن کویری به جا مانده است وآنها همه سراب میبینند.

آری ای دوست آنقدر خود تشنه ی محبتی که سراب میبینی.

ویک سوال به جا می ماند:

آیا کسی که خود تشنه است میتواند تشنگی دیگری را برطرف کند؟

برچسب: نویسنده: رها نجفی تاريخ: چهارشنبه 15 اسفند 1397 ساعت: 14:21

صفحه بندی