به آسمان نقره ای وصبح آبی سلام میکنم به ابرها لبیک میگویم
که نوید آمدن میدهندبرای باریدن وبه تو...
به تو ای مفهوم زندگی سلام میگویم.آنقدر دلتنگ تو شده ام که تصور آن
در مخیله ی هیچ آدم عاقلی نمی گنجد.انقدر حسرت خورده ام که جام
حسرت را دیگر برای نوشیدن جرعه ای نیست.ای همه ی وجودم
من هنوزم باورم نمیشود تو آمدی وقلبم را باخود بردی.توخود می دانی
که برایم تنها یک دوست نیستی.که هیچ دوستی قادر به ربودن قلب نیست.
بادی وزید از آن سوی کشور عشق وتنها عضو باارزشم را ربودوتنها گل
امید بخش زندگیم را با خود همراه کرد...ای شریک شادی وغم هایم
بعداز تو هیچ چیز رنگ محبت نمیدهد....
اما من با یاد تمام مهربانی هایت به خود وعده ی دیدار میدهم
آنقدر به تو اندیشیده ام که من هم تو شده ام....ولحظه ها به من دستور میدهند
که تورا فراموش کنم و من باید خود را فراموش کنم.که این غیر ممکن
است.
ای خود عشق دیگر نمیدانم چه بنویسم که قلم هیچ گاه قادر به نگارش احساس نیست.
برچسب:
نویسنده: رها نجفی